خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست


ღღღ where love was born ღღღ

وجودم یک حرف است و زیستنم تنها گفتن همان یک حرف

+  

من سهم آفتابم را به تماشای باران

بدهکارم...........................

ای هیچ کس منقرض در شناسنامه ی من

شرط می بندم :

می توانی در اکنون من سنگ را بگریانی این

مرده ی آینده.............

نه کسی در صدایش راه می رود!!!!!!نه ای دو

سه پل عمر را کوتاه می آید!

گذشته در گلویم گیر کرده است٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠

و آنقدر خود را بیاد نیاوردم تا بر خاک خودم

ساحل گرفتم!چند دریا،باشم بس است؟

می ترسم تو هم بیایی و یکدفعه بگویی : چه

قیافه ی آشنایی!!!!!!!!!

کجا شما را دیدم؟؟؟؟؟؟؟

نویسنده : alonegirl ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٧
تگ ها:


+ crazy but lover

اوایل حالش خوب بود ،نمیدونم چرا یهو زد به

سرش حالش اصلا طبیعی نبود همش بهم نگاه

میکرد و میخندید.به خودم گفتم عجب غلطی

کردم قبول کردما...اما دیگه برای گفتن این

حرفها دیر شده بود . باید تا برگشتن اونا از

عروسی پیشش می موندم.

خوب یه جورایی اونا هم حق داشتن اونو با

خودشون نبرن ،اگه وسط جشن یهو میزد به

سرش و دیوونه می شد ممکن بود همه چیز و

بهم بریزه و کلی آبرو ریزی بشه.

اونشب برای اینکه آرومش کنم سعی کردم

بیشتر بهش نزدیک بشم و باهاش صحبت کنم

بعضی وقتا خوب بود ولی گاهی دوباره بهم

می ریخت.

یه بار بی مقدمه گفت : تو هم از اون قرصها

داری؟ قبل از اینکه چیزی بگم گفت : وقتی از

اونا میخورم حالم خیلی خوب میشه انگار دارم

رو ابرا راه میرم....روی ابرا کسی به من نمیگه

دیوونه ...! بعد با بغض گفت تو هم فکر میکنی

من دیوونه ام؟؟؟...میخواستم که جواب بدم ولی

اون حرفشو ادامه داد و گفت : اما اون از من

دیوونه تره .بعد بلند خندید و و گفت: آخه به من

میگفت دوستت دارم . اما با یکی دیگه عروسی

کرد بعد آروم گفت : امشبم عروسیشه

نویسنده : alonegirl ; ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٦
تگ ها:


+ یه سورپرایز بزرگ

امروز هوا یه جوری بود نمی دونم ولی خیلی عجیب

بود!!!!!!!با اینکه خورشید وسط آسمون بود ولی بارون

میبارید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ولی این بارون نبود که می بارید این فرشته ها بودن

که گریه میکردند آخه یکی ازشون کم شده ........

هرسال ٨ مرداد هزاران شهاب به سمت زمین هجوم

میاوردن از خودم می پرسیدم چه اتفاقی افتاده که

آسمونیا میخوان خودشونو به زمین برسونن؟.... و

امسال فهمیدم اونا به پیشواز حضور مسافری میان که

در روز ٨ مرداد زمینو با گامهای مهربونش نوازش کرد تا

سفرشو از خودش به خدا شروع کنه ...........

فکر کنم بدونین چه خبر؟؟؟ ٨ مرداد تولدمه

خوش اومدین امیدوارم بهتون خوش بگذره.....

حالا بفرمایید از خودتون پذیرایی کنید........

حالا صدای اسپیکراتونو بلند کنین و بیاین وسط قرررررر

بدین نیشخند نیشخند نیشخند

خوووووووب حالا نوبت کادوهاست...............

کادو های شما دوستای عزیزم کامنتای خوشملتونه.....

پس منتظر کامنتاتونم که قسمت نظرات بترکونیدقلب

اگه موافقین شعر تولد رو بخونیم :

تولد تولد تولدم مبارک

مبارک مبارک مبارک تولدم مبارک

بیاشمع هارو فوت کن تا ١٠٠سال زنده باشی

نویسنده : alonegirl ; ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٧
تگ ها:


+ crazy

شب را دوست دارم ! چون دیگه کسی از کوچه

پس کوچه های شهرم نمی گذرد تا سرگردانی

مرا ببیند ،چون انتها را نمی بینم تا برای رسیدن

به آن اشتیاقی نداشته باشم .

 شب را دوست دارم !چون دیگر هیچ عابری از

دور اشک های یخ زده ام را درگوشه ی چشمان

بی فروغم نمی بیند .

شب را خیلی دوست دارم ! چرا که اولین بار تو

را در شب یافتم .

از شب می ترسم ! آخه تو رو در شب از دست

دادم.

از شب متنفرم ! به اندازه ی تمام عشق های

دروغین................

با آفتاب قهرم ! چرا شب به دیدارم نمیاید؟؟؟؟!!!

نویسنده : alonegirl ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱
تگ ها:


+  

early this morning I heard a bell ringing

deep inside my heart I always hear this aloud

I opend my heart just wanted to know what

all cld see is  U;U and only U

it took years for me to hear that thing

but when I heard The rest is history

The rest is love and the rest is my life

I feel like a kid in your arm

always seeking your cuddle

Ifeel lost in your charm

your voice grow sweeter than fiddle

I cannot promis a better life for you

but one thing I can promise 

 it will be The best life

you have ever lived

ALL I need is your love

All I need is your support

stand with me;Iwill bring this word at Ur feet

live with me;To know how much I love U

نویسنده : alonegirl ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢٩
تگ ها:


+ مهره ی سوخته

یه بازی بود یه بازی که توش یه مهره بود تنها

اون بود که میتونست بازی رو تموم کنه برد و

باخت هم دست خودش بود!نباید قوانین بازی رو

فراموش میکرد.

قوانین بازی این بود :انتقام بازیچه شدنشو

میگرفت!باید میبرد برای باختن زندگیش بهای

سنگینی پرداخته بود!پس باید برنده میشد.....

عروسک قصه ی ما هیچی نبود جز یه عروسک

عروسک زنده هست عروسک زندگی میکنه

عروسک میخنده ...میخنده و میخنده ولی گریه

نمیکنه عروسک احساس نداره

عروسک..عروسک...عروسک...عروسک از تکرار

خودش هم خسته نمیشه ....عروسک پر از

پوچیه عروسک بازی رو دوست داره عروسک

حتی آدم بازی هم بلده ...عروسک می خنده..

فقط می خنده!!!!عروسک یه عروسک بیش

نیست.

وقتی از بالا می ریخت رو سرش احساس

سبکی می کرد قطره هایی که به سرعت از

روی دست و بدنش پایین می ریخت اونو یاد

زندگیش مینداخت یاد روزایی که با چه سرعتی

گذشتن و اون هنوز تو کف گذر لحظه هاش

هست خاطرات به سرعت تو ذهنش مرور میشد

(روزی که به دنیا اومد روزی که همه دورش

جمع شده بودن و با لبخندهاشون می فهموندن

که این دنیایی که اومده خیلی تاریک و کثیفه

ولی اون فقط گریه می کرد و در انتظار آغوش

مادرش بود مگه اون از دنیای بزرگا چی حالیش

بود )

سرشو بالا گرفت اما فشار آب نمی ذاشت

چشماشو باز کنه قطره ها پشت سر هم روی

زمین می ریخت انگار با رسیدن هر قطره به

زمین یکی از خاطرهاش محو میشدچشماشو

بست (اگه دختر خوبی باشی یه عروسک

خوشگل دیگه واست میخرم ولی اون عروسک

دوست نداشت با این که دختر بود ولی عاشق

ماشین و تفنگ بازی بود ،نه .... عروسک نمی

خوام بهم یه ماشین گنده بخر،مادرش خیلی

مهربونه مثل فرشته هاست فقط دو تا بال کم

داشت تا بشه یه فرشته واقعی)

آب گرم شد چقدر از این بخارها بی زار بود

(کسی به من چیزی نگفته فقط میخوام از

پیشم بری ازت بدم میاد ،داشت با نفرت به

اولین عشقش یه چیزی میگفت،من نمیتونم با

تو باشم پسر جون چرا نمی فهمی خواهش

میکنم دیگه مزاحم نشو خوب شناختمت همین

بسه حالا از جلوی چشام دور شو......)

آب خیلی داغ بود بدنش می سوخت (M.Jشما؟

پری :ببخشید آقا مثل اینکه اشتباه گرفتم ؟M.J

:من مهندس کامپوترم رشته ی شما چیه

؟رشته ی من ........هست چطور مگه ؟.....)

ااااااااااااااه چرا این آب قطع شد ؟ (جرات نداشت

به تیغ نگاه کنه یه فکر دیگه به سرش زد قرص

ولی نه تیغ خیلی بهتر بود آخه قرص فقط حس

ترحم آدمکهای اطرافشو تحریک میکرد باید یه

جوری خاطراتشو با قطره های بی گناه آب پاک

می کرد .....همه رو باید میریخت دور... سهم

این خاطره ها همینه!!!!!)

آب سرده ......اما هر چی باشه پری و

خاطراتشو میشوره و پاک میکنه ...میبره

( دوستت دارم من تا حالا اینو به هیچ دختری

نگفتم تر جیح داد و اون لحظه سکوت کرد

نسبت به عشقش به پسرک مردد بود بعد از

مدتی سکوت

پری :منم دوستت دارم

M.J

:بابا بی خیال راستی من می خوام ازدواج کنم

رفتم خواستگاری.....ولی با.....ازدواج کردم پری

امیدوار بود.... حداقل از این همه دروغی که

گفته بود هنگ کنه مگه پری ازش چی می

خواست به جز اینکه پسرک کمی باهاش رو

راست باشه) زندگیش مرده بود مثل این

 قطره ها سرد بود

نویسنده : alonegirl ; ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٢٠
تگ ها:


+  

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم

 و در چشمانت خیره شوم

دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم

منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم

سر روی شونه هایت بگذارم.....از داشتن تو...

از داشتن تو...اشک شوق ریزیم

منتظر لحظه ی مقدس تا تو را در آغوش بگیرم

بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم

و با تمام وجود قلبم و عشقم را هدیه کنم

آری من تو را دوست دارم و عاشقانه تو را می ستایم

نویسنده : alonegirl ; ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢۱
تگ ها:


+  

فراتر از بال

فراتر از خیال

فراتر از عشق

کجاست آنجا که درد من اس

کجاست او که با من؟

نمی یابمت تو را در آنجا

دلم بهانه می گیرد

تورا که در اینجایی

تو هم بهانه می گیری مرا

تو هم دست خالی برگشته ای

و ما از تهی دستی دلهامان

برای هم گلایه می کنیم....!

نویسنده : alonegirl ; ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٧
تگ ها:


+ من دیگه عادت کردم

به تو عادت دارم

مثل پروانه به آتش مثل عابد به عبادت

و تو هر لحظه که از من دوری

به ویرانگری فاصله می اندیشم

در کتاب احساس واژه فاصله یک فاجعه معنا شده است

تو توانایی آن را داری که به این فاصله پایان بخشی

نویسنده : alonegirl ; ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٧
تگ ها:


+  

چه زیباست برای تو با چشمان خسته گریستن

چه زیباست همیشه در تنهایی تو را حس کردن

چه زیباست در خیال با تو زندگی کردن

عزیزم نام تو بر قلبم خالکوبی شده تا فراموشت نکنم

عزیزم همچو نفس کشیدن تو را به خاطر میسپارم

یک روز دیگر هم بدون تو گذشت....

نویسنده : alonegirl ; ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٧
تگ ها:


+  

در ودیوار دنیا رنگی است رنگ عشق

خدا جهان را رنگ کرده است رنگ عشق

واین رنگ همیشه تازه است وهرگزخشک نخواهدشد

از هر طرف که بگذری لباست به گوشه ای خواهد

گرفت و رنگی خواهی شد

اما کاش چندان هم محتاط نباشی شاد باش و بی پروا

بگذرکه خدا کسی را دوستتر دارد که لباسش رنگی تر

استقلبقلبقلبقلب

نویسنده : alonegirl ; ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٧
تگ ها:


+  

اگر دنیای ما دنیای سنگ است

بدان سنگینی سنگ هم قشنگ است

اگر دنیای ما دنیای درد است

بدان عاشق شدن از بهر رنج است

اگر عاشق شدن پس یک گناه است

 دل عشق را شکستن صد گناه است

نویسنده : alonegirl ; ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٧
تگ ها:


+ I WILL BE YOUR WISH

I will be your dream...Iwill be your wish

I will be your fantasy...I will be your hope

I will be your love...be every thing that you need

I will love you more with every breath

truly madly . deeply do

I will be strong ...I will be faithful

couse I'm counting on ... a new begining

A reason for living ...a deepr meaning

I want to stand with you on a mountain

I want to bathe with you in the sea

I want to lay like this for ever

until the sky falls down on me

and when the stars are shining

brightly in the vevlet sky

I will make a wish to send it to heaven

then make you want you to cry

the tears of joy for all the

pleasure in the certainty

that we're sure sorrounded by the

comfort and protection of

the highest powers ...in lovely hours

the tears devour you

نویسنده : alonegirl ; ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٦
تگ ها:


+ زندو نی ام توی قفس

زندونی ام توی قفس به جرم یک هم نفس

گناه من تو زندگیم نبودن یک هم نفس

عشق محبته که کم شده

قلب سفید عاشقا پر اندوه و غم شده

آدما وقتی می مونن شاخه ی تاک و میشکونن

این دل شیشمو سنگ نگاه تو شکوند

تو شبای دلواپسی کسی کنار من نبود

نویسنده : alonegirl ; ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٦
تگ ها:


+ صحبت درباره ی او....

عشق گفت : من بودم که او را در خود نگاه داشتم

دست گفت : من بودم که دست او را لمس کردم

دل گفت : من بودم که سالها رنج کشیدم و او را در

آشیانه دادم

و لب گفت :اگر من نبودم کخ بگویم دوستت دارم تلاش

شما بی فایده بود

نویسنده : alonegirl ; ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٦
تگ ها:


+ زندگی یعنی.......

از عاشقی پرسیدم زندگی چیست،گفت:

زندگی گل رزی است به نام مرگ

آیینه شگفتی است به نام عشق

مروارید غلتانی است به نام فریاد

غروب دلتنگی است به نام مرگ

زندگی مجذور آیینه است

زندگی به توان ابدیت است

زندگی هندسه ی ساده و یکسان نفس است

نویسنده : alonegirl ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٦
تگ ها:


+ یادمون باشه

 

 

یادمان باشد که هیچ کس را امیدوار نکنیم

بعد یکدفعه رهاش کنیمچون خرد میشه میشکنه

 و آهسته میمیره یادمون باشه که قلبمون رو

همیشه لطیف نگه داریم تا کسیکه به ما تکیه کرده

سرش درد نگیره یادمون باشه که قولی رو که به کسی

میدیم عمل کنیم یادمون باشه هیچکس رو بیشتر از

چند روز چشم به راه نزاریم چون امکان داره زیاد نتونه

طاقت بیاره یادمون باشه اگه کسی دوستمون داشت

بهش نگیم برو نمی خوام ببینمت

چون زندگیش رو ازش میگیریم....؟؟؟؟؟؟

نویسنده : alonegirl ; ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٦
تگ ها:


+ قمار عشق

پشت میز قمار دلهره ی عجیبی داشتم 

برگی حکم داشتم و دیگر هرچه بود ضعیف بود

پایین بازی شروع شد حاکم او بود و من محکوم

همه ی برگهایم رفتند و سه برگ بیشتر باقی نماند 

برگی از جنس وفا رو کرد من بالا تر آمدم

 بازی در دست من افتاد عشق آمدم

 با حکم عشوه و ناز برید و حکم آمد

 از جنس چشم سیاهش زندگی حکم من بود و

من باختم ..........

نویسنده : alonegirl ; ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٦
تگ ها:


+ سهم قلب شکسته

نشسته بود روی زمین و داشت تیکه هایی رو از روی زمین

جمع می کرد بهش گفتم:

کمک نمی خوای گفت : نه،گفتم: خسته میشی بذار کمکت

کنم دیگه........

گفت : نه خودم جمع می کنم. گفتم :حالا تیکه ها چی

هست؟ بد جوری شکسته شده معلوم نیست چیه؟؟؟

نگاه معنی داری کرد و گفت: قلبم این تیکه های قلب منه

که شکسته خودم باید جمعش

کنم بعدش گفت: می دونی چیه رفیق؟

آدمای این دوره زمونه دل داری بلد نیستند وقتی

 می خوای یه دل پاک و بی ریا رو به دستشون بسپری تو

دستشون نگرفته میندازنش زمین و میشکوننش میخوام

 تیکه هاشو بسپارم به دست صاحب اصلیش اون دلداری

خوب بلده میخوام بدم بهش،بلکه این قلب شکسته خوب

بشه آخه میدونی اون خودش گفته که قلب های شکسته

رو دوست داره،تیکه های شکسته ی قلب را جمع کرد و

یواش یواش ازم دور شد. و من توی این فکر چرا ما آدما دل

داری بلد نیستیم  موندم دلم می خواست بهش بگم خوب

چرا دلت رو میسپاری دست هرکسی؟

انگار فهمید توی دلم چی گفتم و گفت:دلم رو به دست هر

کسی نسپردم اون برای من

هرکسی نبوداینارو گفت و رفت سمت دریا

سهم تنهاییهاش دریایی بود که رازدارش بود.......

نویسنده : alonegirl ; ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٦
تگ ها:


+ my love

how can member words express what the heart feels?

to tell of love that runs so deep?

or speak of the emotion that only lovers know?

can words alone what happens when our eyes meet?

the unspoken love.the shared me movies and laughter?

will my words convey the thrill of being

whit you.no matter how care fully chosen?

now i know why poets have anguished

and writers have wept over their words

beacuse my love

there is simply no words

a dequateto tell of my love for you!!!!!!!!!!!!!

نویسنده : alonegirl ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٦
تگ ها:


+  

baby i 'vebeen every where

looking for a place to rest

searching yearning waiting

looking for a place to rest

my heart grew rest less while

touching tasting lusting

looking for a place to rest

only to find no repose

while looking for a place to rest

what have my foolish eyes missed

looking for a plac to rest

in your arms now love i finally

found a place to rest

نویسنده : alonegirl ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٦
تگ ها:


+  

یه روز بهم گفت:می خوام باهات دوست بشم آخه میدونی

من اینجا خیلی تنهام

بهش لبخند زدم و گفتم : آره می دونم فکر خوبیه منم

خیلی تنهام

یه روز دیگه بهم گفت:می خوام تاابد باهات بمونم آخه

میدونی من اینجاخیلی تنهام

بهش لبخند زدم و گفتم آره میدونم فکر خوبیه منم

خیلی تنهام

یه روز دیگه بهم گفت می خوام برم به یه جایی که هیچ

مزاحمی نباشه وقتی همه چیز

حل شد تو هم بیاآخه میدونی من اینجا خیلی تنهام

بهش لبخند زدمو گفتم:آره میدونم فکر خوبیه منم

 خیلی تنهام

یه روزتونامه برام نوشت:من اینجا١دوست پیداکردم آخه

میدونی من اینجاخیلی تنهام

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: آره میدونم فکر

خوبیه منم خیلی تنهام تنهام

حال دیگه اون تنها نیست از این بابت خوشحالم و چیزی که

بیشتر از اون خوشحالم

میکنه اینه که هنوز نمیدونه من خیلی خیلی تنهام...........

نویسنده : alonegirl ; ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
تگ ها:


+  

بر ساحل غم گام برمی دارم

بر ماسه هایی که گرمای محبتش پاهایم را می سوزاند

 زیر آسمانی که گاه اشک هایش را بر سرم می ریخت

 با نسیمی که با امواج می رقصید

 آواز دل انگیز زندگی تکرار می شود

برای خود می دوم تا به همه بگویم آنچه را که یافتم

در کنار رد پای من و این سرودیست برای زندگی سرور بار

سرود دریا سرود آسمان یا سرود من

این ساز زندگیست و باید نواخت این نوا را

نویسنده : alonegirl ; ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
تگ ها:


+  

نویسنده : alonegirl ; ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٤
تگ ها:


+ NOT IN LOVE

Do you remember me like I remember you

Do you spend your life going back in your mind to the time

Coz I

I walk the streets alone I hear people my own

and everyone can see that I real fair and I'm going for her

thinking about you was somebody else

Somebody wants you

Somebody needs you

Somebody dreams about you every single night

Somebody can't breathe without you it's lonely

Somebody holds I won't think you will see

That somebody's me

That somebody's me

How

How did we go wrong

It was so good and now it's gone

Then I pray at night

that our passing will cross

what we had is a lost

Coz you're always you're here in my lostyou're here in my lost

نویسنده : alonegirl ; ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٢
تگ ها: