GAME OVER

اولین بار پشت شیشه ی ویترین مغازه دیده بودمش.بور با چشمهای سبز و بینی کوچیک...اولین بار که دیدمش یه بلوز ساده ی صورتی تنش بود با چشمهای سبزش بهم چشمک می زد فکر می کرد خیلی زرنگه فکر می کرد می تونه از پسم بربیاد.خودشو برام لوس می کرد و من این لوس بودنشو دوست داشتم.تمام روز و شب پشت ویترین میشستیم و با هم حرف می زدیم حاضر نبود پاشو از مغازه بیرون بذاره آخه ترسو بود و من هم در دل بهش حق می دادم.

(عروسکمو میگم بعدها اسمشو گذاشتم نسیم)

من عاشق عروسک بازی بودم خیلی هم عروسک داشتم جورواجور تصمیم گرفتم بخرمش آخه ازش خیلی خوشم اومده بود.رازی نمی شد.دوست داشت فقط از پشت ویترین باهام حرف بزنه ولی من می خواستم محکم تو دستم بگیرمشو باهاش بازی کنم.

واسه رازی کردنش مجبور شدم بهش دروغ بگم من باید اون عروسکو می خریدم آخه من عاشق عروسکای جدیدم

بهش گفتم تو اتاقم خیلی عروسک دارم ولی تو باهمه فرق می کنی به عروسکم قول دادم تا تنها عروسک اتاقم باشه قول دادم فقط اونو تو قفسه ی عروسکام داشته باشم وقتی بهش قول می دادم فقط می خندید خنده هاش تلخ بود انگار فهمیده بود دارم دروغ میگم عروسکمو خریدم واسه آوردنش به اتاقم خیلی چونه زدم بالاخره گذاشتمش تو قفسه ی عروسکام . ناز شده بود می خندید خنده هاش دیگه تلخ نبود عروسکم خوشگل و شاد بود.عروسکم ساده و معصوم بو د ولی غمگین نبود

من یه همبازی داشتم از بچگی باهم بودیم همیشه باهم عروسک بازی میکردیم عروسکمو نشونش دادم عروسکم از همبازیم می ترسید.

عروسکم عاشق صندلی چرخ دار بود،دوست داشت بذارمش رو صندلی بچرخونمش وقتی می چرخید از ته دل می خندید و من از دور به سادگی بچه گونه اش می خندیدم عروسکم چشمای خیلی خوشگلی داشت و من همیشه اینو بهش می گفتم عروسکم تنها بود ولی شاد بود عروسکم حسود بود و من این حسادتشو دوست داشتم

من همیشه باهاش بازی می کردم دیگه وقتی برای عروسکای دیگه نداشتم همه     میدو نستن من عاشق عروسکای جدیدم ولی عروسکم اینو نمی دونست و او همچنان شاد بود و می خندید

یه روز چشام به یه عروسک جدید افتاد مثل عروسک خودم خوشگل و دوست داشتنی نبود ولی من عروسک جدید میخواستم .خواستم بخرمش که به یاد عروسکم افتادم آخه اون تو اتاقم چشم انتظارم بود.ولی وقتش شده بود باید عروسک جدید می خریدم آخه عروسکم کهنه شده بود من خیلی باهاش بازی کرده بودم به خودم حق دادم برگشتم و خریدم.

عروسکم فهمیده بود چیزی نمی گفت ولی غمگین شده بود می خندید ولی شاد نبود عروسکم تنها منو داشت و من اینو خوب می دو نستم

عروسکم با یکی عروسکای دیگه درد و دل می کرد بهش گفته بود که بهش قول دادم تنهاش نذارم گفته بود قرار بود با هم از این شهر بریم قرار بود تنها عروسک اتاقم باشه و من انکار کردم هیچوقت به روی خود نیاورد شاید خجالت می کشید شاید دلش نمیخواست بهش دروغ بگم شاید دلش به حال خودش سوخته بود ولی نمیدونستم اگه میگفت چه جوابی بهش می دادم.

ازش خسته شده بودم کهنه شده بود چشمای خوشگلش دیگه براق و خوشگل نبود آخه دیگه شاد نبود غمگین بود دیگه نمی خندید آخه خیلی باهاش بازی کرده بودم اون باید می فهمید که دیگه وقتشه ولی نفهمید و من بیشتر آزارش می دادم

هنوز نمیدونم چی شده بود که ازم میترسید دوسم داشت ولی هر روز غمگین تر از روز قبل می شد هیچوقت پای درد و دلاش ننشستم 

تازگی ها می خندید ولی هنوز هم نفهمیدم چرا؟؟؟ آره شاید می خواست اینجوری بیشتر پیشم بمونه یواشکی گریه می کرد ولی پیش من می خندید همیشه چشای قرمزش لوش می داد.

یه شب که داشت می خندید بهش گفتم دیگه نمی خوامت من عروسک جدید دارم اصلا تعجب نکرد  انگار خیلی وقته اینو فهمیده بود......

فکر می کرد اونقدر برام عزیز باشه که هیچ وقت به روش نیارم مثل خودش که هیچوقت دروغ هامو به روم نیاورد بود......

من خیلی باهاش بازی کرده بودم و خرابش کرده بودم و فقط خودم می دونستم که چی قرار بود به روزش بیاد یادمه همیشه بهم می گفت می ترسه از روزی که خراب بشه و من بندازمش تو زباله دونی می گفت اونموقع خیلی داغونم هر کی بخواد میتونه دست ببره تو زباله دونی درم بیاره باهام بازی کنه و بعد پرتم کنه من چطور از خودم دفاع کنم وقتی بهش می گفتم دوست دارم همیشه مراقبتم ((باشم یا نباشم)) آروم شد خیلی آروم لبخندی زد اون به من اعتماد داشت اعتماد داشت

گفتم دیگه نمی خوامت دیگه کهنه شدی فقط گفت باشه هر چی تو میگی صدای خرد شدنشو می شنیدم .گفتم اصلا می دونی چیه باید بندازمت تو زباله دونی اینبار سکوت کرد داشت به چی فکر می کرد شاید به قول هام من صدای زجه هاشو می شنیدم داشت گریه می کرد گوشامو محکم گرفتم اینجا بود که مطمئن شدم عروسکم داغون شد

/ 27 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضا

لینک شدید[گل] من رو با عنوان عشق من شبنم لینک کنید ممنون[گل]

دل ساده

سلام دوست عزیز خوشحال هستم که به من سر زدی از لطف شما ممنونم شما نیز وبلاگ خوبی دارید توحید شکراوغلی

رسول

سلام دوست عزیزم من شم رو لینکیدم شما هم منو با نام زندگی به سبک تو... بلینکید بازم بیایید منتظرتون هستم

هادی دیهیم

`°?¤?(¯`...H...´¯)?¤?°` باز باران بي ترانه... باز باران با تمام بي کسي هاي شبانه... مي خورد بر مرد تنها... مي چکد بر فرش خانه... باز مي آيد صداي چک چک غم... باز ماتم من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده... نمي دانم...نمي فهمم کجاي قطره هاي بي کسي زيباست؟... نمي فهمم, چرا مردم نمي فهمند که آن کودک. ..که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد... کجاي ذلتش زيباست؟

خسته از مردم

سلام وبلاگ شما زیباست امیدوارم همیشه موفق باشی دوست عزیز تو تنایت منو فراموش نکن یه دیونه منتظر یاد توست[گل][افسوس]

محمد

سلااااااااام باشه من هم موافقم با لینک شاداب باشی

رضا

زندگی چون قفسی است قفسی تنگ پر از تنهایی و چه خوب است لحظه غفلت آن زندانبان و بعد از آن هم فرار...

مهندس صدیقی

سلام چقدر فونتت کوچیکه ؟/؟ راستی او سوالات سمت چپ وبلاگو پر کردین؟